تبلیغات
وانیا
وانیا

میـدونی بن بست زنـدگی کـجـاست ؟ جــایــی کـه نـه حـــق خــواسـتن داری نـه تــوانــایـی فـــرامــوش کـــردن

از سرزمینی می‌‌آمد
که مردمانش
دوستت دارم را
با دوست داشتنی‌ترین لهجه‌ها می‌‌گفتند
و دلی‌ اگر می‌لرزید
یا کنارِ عشق بود
یا به راهِ عشق
و هر بار که دلش می‌شکست
ریسه می‌‌رفت
می‌خندید
بوسه‌ای میداد
و می‌‌گفت
عاشقان چنین اند
بی‌ رحمانه می‌‌سوزند
بی‌ رحمانه تر‌ می‌‌سازند

نیکی‌ فیروزکوهی



نوشته شده در شنبه 23 فروردین 1393 ساعت 07:24 ب.ظ توسط افسانه نظرات | |


خسته ام
خسته ی کمی‌ خواب
کمی‌ خوابِ آرام
کاش مثل یک حلزون
به لحظه‌ای قبل بخزم
مچاله شوم
در صدفی که مرا از دنیا
مرا از شما جدا می‌‌کند
و بخوابم
و فراموش کنم
هر چه بر من گذشته
هر که از من گذشته
کاش به اندازه ی تمام عمرم بخوابم
کاش وقت بیداری
مثل جنینی باشم
مچاله
بی‌ خاطره از دنیا
بی‌ خاطره از شما
کودکی باشم که می خندد
کودکی که هنوز از هیچ چیززندگی نمی ترسد

آه چه آرزویِ ناچیزی ‌ست
تولدی دوباره
برایِ آدمی‌ خسته...


نیکی‌ فیروزکوهی



نوشته شده در پنجشنبه 10 بهمن 1392 ساعت 01:32 ب.ظ توسط افسانه نظرات | |

میگی مهم نیست..
اما وقتی اسمشو می شنوی 
داغ دلت تازه میشه !

میگی مهم نیست...
اما تا بهش فکر می کنی ،
اشک توی چشمات جمع می شه !

میگی مهم نیست...
اما در تنهایی همش باهاش حرف می زنی... !

میگی مهم نیست...
اما بعضی وقتا دستت میره رو شمارش...
که زنگ بزنی ، نزنی ، بزنی ، نزنی !

میگی مهم نیست...
اما دلت میخواد بازم بهش فکر کنی !

میگی مهم نیست...
اما دلت واسه صداشو خنده هاش لک زده !

میگی مهم نیست...

اما شبا تا صبح خوابت نمی بره ،
با خودت میگی یعنی داره چیکار میکنه !

میگی مهم نیست...
اما میدونی چقدر " مهمه " !
می دونی خیلی دوسش داری !

پس نگو مهم نیست...
بگو مهمه ؛
اما...
نیست !

 


نوشته شده در یکشنبه 29 دی 1392 ساعت 01:30 ب.ظ توسط افسانه نظرات | |

    

باشی نباشی پیشه من تو بهترین همنفسـی
هرجای دنیـا که میــــری به ارزوهـــات بـرسی
روزه تـــولـــده توئه میـــــلاده هرچی خاطــــره
روزی که غیـره ممکنه هیچ جـــوری از یادم بره


بعضی وقتا گریزی به گذشته میزنم
به همه از دست دادن هام...همه ی باختن هایی که گذروندم نگاه میکنم
ولی...
خدا بودنش رو تو زندگیم تو این یک سال با یکی از فرشته هاش بهم ثابت کرد
اینکه اون فرشته کیه و از کجا اومده رو من میدونم و خدا و خودش
امروز تولدشه
وای که چه قدر دوسش دارم
خیلی دوست دارم 
تولدت مبارک عزیز دلم
برات بهترینارو با بهترینا از خدا میخوام.
ایشالا 120 ساله بشی،ایشالا به همه آرزوهات برسی
تولدت مبارک بهترین




نوشته شده در یکشنبه 22 دی 1392 ساعت 12:00 ق.ظ توسط افسانه نظرات | |



هنوز خسته‌ام
از فهمِ حجمِ ثقیل نابهنگامِ تنهایی‌ِ خودم
من تو را بیشمار ... بیشمار ... دوست داشتم
تو اما چیزی بیش از یک تهدید در سر داشتی

رفتن عزیزم تقدیر نبود
... تصمیم بود
فقط درد نیست...
اعتراف هم هست...
مشقّت تحملِ نداشتن تو ... برای همیشه 
به مضحکه می‌گیرد هضمِ خفّت آورِ داشتنِ کسی‌ را 
که هرگز نبوده است

در هراسِ سکون بعد از تو 
سهمی از سقوط می‌‌شوم
در سوگِ خودم
دچار یک دقیقه سکوت می‌شوم
هزار لعنت
هزار لعنت به روزگاری که رفتنِ تو را بر بستر فعل جاری کرد
هزار لعنت به روزگاری که هیچ یقینی برایِ بازگشتی دوباره باقی‌ نگذاشت
فقط درد نیست 
اعتراف هم هست
من...

من ،هنوز خاطراتم را با غبارش دوست دارم

...

نیکی فیروزکوهی

 



نوشته شده در شنبه 21 دی 1392 ساعت 10:19 ب.ظ توسط افسانه نظرات | |



یکی میگه با یه فریاد / راه میندازه داد و بیداد

بچه مو آقا شفا داد / تو صحن گوهرشاد

یکی که دلش شکسته / گوشه صحنت نشسته

دخیل درداشو بسته / عاشق دل خسته

نشون به این نشونه / صدای نقاره خونه

منو به تو میرسونه / ببین دلم خونه

میدونم رو سیام / من اگه بی وفام

ولی عشقم اینه / عاشق این اقام

منتظر یه اشاره ام / هر چی که دارم بذارم

دلمو زیارت بیارم / منی که آوارم

دلم اگه بیقراره / چشام اگه هی می باره

ولی دلم غم نداره / آقام دوسم داره

میشه شاهی کنی / منو راهی کنی

چی میشه به منم / یه نگاهی کنی

هرکی که حاجت روا شد / گدا اومد پادشاه شد

عاشق اقام امام رضا شد / خادم آقام شد

منم اومدم گداشم / کفتر گنبد طلاشم

ایشاالله حاجت راوشم / خادم آقاشم

خوردم آب و دون ات / که شدم دیوونه ات

آب زمزم کجا / آب سقا خونت


 آقاجون...

اون سه نقطه ی بالا رو خودت میدونی چیه...

 آقاجون دست هیچکس رو تو این روزا خالی بر نگردون

 آقا جون عاشقتم



نوشته شده در پنجشنبه 12 دی 1392 ساعت 01:10 ب.ظ توسط افسانه نظرات | |

حال آدم که دست خودش نیست
عکسی می بیند
ترانه ای می شنود 
خطی می خواند
اصلا هیچی هم نشده 
یکهو دلش ریش می شود...

حالا بیا وُ درستش کن
آدمِ دلگیر 
منطق سرش نمی شود
برای آن ها که رفته اند 
آن ها که نیستند , می گرید
دلتنگ می شود 
حتی برای آنها که هنوز نیامده اند...

دل که بلرزد 
دیگر هیچ چیز سرِ جای درستش نیست
این وقت ها 
انگار کنار خیابانی پر تردد ایستاده ای
تا مجال عبور پیدا کنی
هم صبوری می خواهد هم آرامش 
که هیچکدام نیست !
آدم تصادف می کند ,
با یک اتوبوس خاطره های مست...


شهریار بهروز

 


نوشته شده در دوشنبه 9 دی 1392 ساعت 06:17 ب.ظ توسط افسانه نظرات | |



از یه جایی به بعد ... مرض چک کردن موبایلت خوب میشه و حتی یادت میره گوشی داری

از یه جایی به بعد ...دیگه دوست نداری هرکسی رو به خلوت خودت راه بدی

ازیه جایی به بعد ... فقط واسه کسایی ارزش قائل میشی که قدر بودنتو بدونن و با حرفاشون آزارت ندن

از یه جایی به بعد... بعضی حرفارو که میشنوی نه تایید میکنی نه تکذیب , یه لبخند میزنی و میگذری

از یه جایی به بعد ... یاد میگیری اول به فکره خودت باشی

از یه جایی به بعد ... یاد میگیری بزرگ شی و بدونی دیوونه بازی تو این دنیا معنی نداره چون راجع بهت بد برداشت میکنن

از یه جایی به بعد ... یاد میگیری پشت رفتار و حرفا ادما دنبال دلیل باشی تا بفهمی هدفشون از کاراشون چیه

از یه جایی به بعد ... یاد میگیری به هرکسی اعتماد نکنی

از یه جایی به بعد ... یاد میگیری ادما عوض میشن و تو فقط حق اینو داری با خاطرات قدیمیشون ازشون یاد کنی 

چون شخصیت جدیدشون برات غریبه میشه...

از یه جایی به بعد ... یاد میگیری که هرکسی برای یه دوره مشخصی تو زندگیت می مونه و نباید به هیچ کسی وابسته شد

از یه جایی به بعد ... دیگه بزرگ نمیشی پیر میشی

از یه جایی به بعد ... دیگه هیچی مثل سابق نمیشه هیچی

...
نوشته شده در چهارشنبه 4 دی 1392 ساعت 05:53 ب.ظ توسط افسانه نظرات | |


 

به گمانم تو اگر بودی و این فاصله ها کمتر بود ،
آسمان آبی تر !
حالِ من بهتر بود ،
روزگار است دگر !
نه به صبحش امید !
نه دلِ شب زده ام آرام است
آنچه هست ،
تلخی و دلواپسی و اندکی از ذوق نوشتن !
که درونم مانده …
روزگارم یلداست !

یادته پارسال بحثمون شد که من زودتر تبریک گفتم یلدا رو یا تو...؟؟؟
امسال چی؟
به زور به هم تبریک گفتیم.
ببین تو یه سال چه اتفاقایی که نیفتاد...
بعضی وقتا میگم تو این یه سال حتی یه ساعت هم وقت نذاشت ببینه اونی که بهش تکیه کرده بود،زندگیش چی شده؟
به اندازه ی یک ساعت هم وقت برا شنیدن حرفام نذاشت
برا منی که اگه زندگیمو بخوای بهت میدم
دیشب؟
بد نگذشت ولی مطمئنم تو خوشحال تر از من بودی
اشکام خیال بند اومدن نداشت...
دیشب عزیز ترین دوستم  ازم ناراحت شد... گفت افسانه برا همیشه میرم تا سربارت نباشم،مزاحم تنهاییت نباشم
هیچی نگفتم ،سکوت کردم
خدا میدونه چه قدر دوسش دارم
از دستم ناراحت باشه بهتر ازینه که به خاطرم ناراحت باشه
بغض و ناراحتی نبودنت،دوستمم ازم گرفت
دردم نبودنت نیست ولی اگه بودی همه چی خوب بود
دلم برا خیلی چیزا تنگ شده مثل گریه کردن تو بغلت  
عید 91 یادته؟
وااااااااااااااااااای
خوشحالم که تو این یک سال حداقل تو به آرزوت رسیدی!!!


 میگویم "هیچی"
            هیچی، مثل همیشه یعنی باز بپرس. 
  یعنی نزدیک تر شو. یعنی مهربان تر باش.                                                             
 


نوشته شده در یکشنبه 1 دی 1392 ساعت 01:46 ب.ظ توسط افسانه نظرات | |

یلدایِ بی تو...

چه تبریکی؟؟؟هان؟!

یک دقیقه بیشتر دلتنگ بودنم، مبارک!

کاظم خوشخو




نوشته شده در شنبه 30 آذر 1392 ساعت 03:14 ب.ظ توسط افسانه نظرات | |


اگـه یــه روز تـکـیه گـاه شـدی !

مـواظــب بــــاش کـه آوار نـشی ؛

روی سر کـسی کـه ،

اعتــماد کــرده بــه آغـوشــت ... !!!




نوشته شده در جمعه 29 آذر 1392 ساعت 06:39 ب.ظ توسط افسانه نظرات | |

نگران نباش

حال من خوب است ...

بزرگ شده ام ...

دیگر آنقدر کوچک نیستم

که در دلتنگی هایم گم شوم

آموخته ام ، که این فاصله ی کوتاه ..

بین لبخند و اشک ، نامش زندگیست

راستی بهتر از قبل دروغ می گویم

حال من خوب است ، خوب خوب ...


نوشته شده در پنجشنبه 28 آذر 1392 ساعت 03:52 ب.ظ توسط افسانه نظرات | |

برای ماهی

با سه ثانیه حافظه

تنگ و دریا یكی ست!

دست من و شما درد نكند

كه دل تَنگ آدم ها را

با یك عمر حافظه

توی تنگ می اندازیم

و برای ماهی ها دل می سوزانیم!

مهدیه لطیفی


نوشته شده در چهارشنبه 27 آذر 1392 ساعت 06:30 ب.ظ توسط افسانه نظرات | |

گفتی : ببخش .... باید بروم !

من اما هر چیز با ارزشی که بود

به تو بخشیده بودم ...

عشقم .. غرورم .. دلم ...

سادگی ام .. باورم .. و زندگیم

دیگر چیزی برایم نمانده !

به جز " تـو "

تـو را هم بخشیدم

به سلامت برو ....


نوشته شده در چهارشنبه 27 آذر 1392 ساعت 06:21 ب.ظ توسط افسانه نظرات | |

صبر کن!
برگرد!
چمدان هایمان اشتباه شده
دلم را به جای خاطراتت برده ای ..

سید علی صالحی

نوشته شده در سه شنبه 26 آذر 1392 ساعت 06:07 ب.ظ توسط افسانه نظرات | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت